
ایستاده ام ...برآستان تجلی!!
فرشته ای نگاه میکند مرا...
از آسمان شهود ستاره میبارد...کهکشان ...کهکشان
سهم من در این آبشار نور
جرعه ای تاریکیست...
چرا که در نیمکره ذهن من هنوز
شب با جهل پیوند میخورد...
باید بچرخم تا سحر بدمد...زودتر!!!

طراوت میدهد یادت
مرا وقتی که پاییزم
زمانی که چنان برگی خزان خورده
زدست خویش ...میریزم
ببار ای بارش بی انتهای پاکی و خوبی
...تو محبوبی!!
فرشته های کثیف شهر...حاصل گناه ما و شماست
دوستان ماهم...
بیایید نگرانی کنکوری ها را باهم تقسیم کنیم
...و براشون دعا کنیم
که هرچی براشون خوبه...همون بشه...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


تصوير فرشته خدا برنادت كه ۱۵۰ سال قبل رحلت كرده و
بدن وي سالم مانده است!!!!
اين اثر عشق به فرشته هاي خداست!!

محبوب فرشته ها ی خدا
آی مردان کوهستان
مادران تان برای مه دعا میکنند
شاید شما لختی باز گردید
آتش هایتان افروخته باد...
...نه
فردا نه
...چند ساعت بعد هم نه
...چند ثانبه دبگر هم نه...
...همین الان
برای مادرت یک کاری بکن
اگر زنده است دستش را
اگر به آسمان رفته است ...قبرش را
اگر پیشت نیست ...یادش را
اگر قهری...چهره اش را
اگر آشتی هستی پایش را...
ببوس...
برای خدا...
تا فرشته ها...میهمانت شوند...
الان که حرفم را گوش کردی...قلبت را ببین...بهشت خداوند آنجاست!!!

زيباترين لفظي كه از زبان آدميان
ميتراود،
كلمه مادر است .
جبران خليل جبران
خدایا تو را سپاس برای فرشتگان خوبت...
که همیشه همراه منند
و اگر با پلیدیها پیوند نخورم
آنها هیچگاه مرا تنها نمی گذارند...
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ ...

یه دوستی دارم که فرشته سانه
زمین چشمش دل آسمانه
وقتی که من خسته میشم میخنده
تو خنده هاش معنی بیکرانه
خدای من خدای اطلسی هاست
خدای الحان خوش و ترانه
دوست من اونه که کلک نداره
اون که تو دوستی صادقه ...همانه
رقیم کهف اون خدای آسمون باش
گذر کن از مرز شب و فسانه
فرشته شناسی - پاپی
پسرک 5 ساله محو تماشای حیوانات ریز و درشت در فروشگاه فروش حیوانات بود . پدرش که قبول کرده بود برای او سگ کوچولویی خریداری کند ، با فروشنده مشغول گفتگو بود. قرار بود نیمی از بهای سگ را از پس انداز خودش بپردازد .
سگهای کوچولو مشغول بازی بودند ولی نگاه پسرک به پاپی کوچکی در گوشه قفس خیره ماند .
آقا ببخشید قیمت این چنده ؟
مغازه دار پاسخ داد : فرق نمی کنه همه دانه ای صد دلارند. ولی این یکی پایش ایراد داره .
پسرک و پدرش با هم گفتگویی کردند و بعد پسرک به فروشنده گفت : همین پاپی را می خریم ....
فروشنده با تعجب سگ کوچولو را در جعبه مخصوصی گذاشت و در حالیکه به پسرک تحویل می داد گفت : ولی با این صد دلار می تونستی یکی از اون شیطون ها را انتخاب کنی .
پسرک لبخندی زد و در حالیکه از مغازه خارج میشد ایستاد ، برگشت به فروشنده نگاهی کرد ، پاچه شلوارش را بالا کشید و پای مصنوعی خودش را به فروشنده نشان داد ..... !!
فرشته شناسی - پسرک
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
به برگ گل چه نوشته
به رنگ شبنم دیشب
که میشود به گلستان
نمایش تن تبدار عشق های بهاری
به رنگ بال قناری
که روی شاخه شیدایی اصیل ترین جای باغ...غوغا کرد!!
بیا ببین که فرشته
یواشکی چه نوشته
نوشته ...عشق کسی را سزد
که اهل ریا نیست!!!!!!!!!!!!!!
فرشته شناسی ـ داستان الهام بخش
مدتها پيش كشاورز فقيري براي پيدا كردن غذا يا شكاري به دل جنگل رفت. هنوز مسير زيادي را طي نكرده بود كه صداي فرياد كمكي به گوشش رسيد. او صدا را دنبال كرد تا به منبع آن رسيد و ديد كه پسربچه اي در باتلاق افتاده و آهسته و آرام به سمت پايين مي رود.
آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به كشاورز التماس مي كرد تا جانش را نجات دهد. كشاورز با هزار بدبختي و با به خطر انداختن جانش بالاخره موفق شد پسرك را از مرگ حتمي و تدريجي نجات دهد و او را از باتلاق نجات دهد.
فرداي آن روز وقتي كشاورز روي زمينش مشغول كار بود ، كالسكه سلطنتي مجللي در كنار نرده هاي ورودي زمين كشاورزي ايستاد و دو سرباز از آن پياده شدند و در را براي آقاي قد بلندي كه لباسهاي اشرافي بر تن داشت ، باز كردند.
زماني كه آن مرد پايين آمد ، خود را پدر آن پسر معرفي كرد. او به كشاورز گفت كه مي خواهد اين محبتش را جبران كند و حاضر است در عوض كار بزرگي كه او انجام داده است ، هر چه بخواهد به او بدهد.
كشاورز با مناعت طبعي كه داشت به مرد ثروتمند گفت كه او اين كار را براي رضاي خدا و به خاطر انسانيت انجام داده و هيچ چشمداشتي در مقابل آن ندارد.
در همين موقع پسر مرد كشاورز از ساختمان وسط زمين بيرون آمد. مرد ثروتمند كه متوجه شد كه كشاورز پسري هم سن و سال پسر خودش دارد ، به پيرمرد گفت كه مي خواهد معامله اي با او بكند و هزينه تحصيل پسرش را در بهترين مدارس و دانشگاهها بپردازد.
كشاورز موافقت كرد و پسرش بعد از چند سال از دانشگاه علوم پزشكي لندن
فارغ التحصيل شد و به خاطر كشف يكي از بزرگترين و مهم ترين داروهاي نجات بخش جهان كه پني سيلين بود ، به عنوان يك دانشمند مشهور شناخته شد. آن پسر كسي نبود جز "الكساندر فليمينگ".
چند سال گذشت. دست بر قضا پسر مرد ثروتمند سخت بيمار شد و اين بار الكساندر با داروي جديدش بار ديگر جان آن پسر را نجات داد.
جالب است كه بدانيد آن مرد ثروتمند و نجيب زاده ، كسي نبود جز "لرد راندلف چرچيل" و پسرش هم كسي نبود جز " وينستون چرچيل ".
بزرگي مي گفت : " بر اساس نيتي كه براي انجام كار داري ، پاداش مي گيري."
پس با نيتي كه در قلبت هست ، كاري را انجام بده ، نه براي اجر مادي. عشق بورز با علم به اينكه شكست مي خوري و بخوان به خاطر خودت ، گويي ديگران صدايت را نمي شنوند. فكر كن بهشت همين جاست. روي زمين. پس عشقت را نثارش كن...

میلاد مادر فرشته ها مبارک....
شنیدی؟؟؟
یه فرشته اومده روی زمین
یه فرشته که چشاش رنگ خداس
گیسواش مثل طلاس
شنیدی؟؟
...مهربونه؟
قدر ما رو ...و شما رو میدونه؟
این فرشته که گل باورمه
یاورمه
نور چشم ترمه...
به خدا مادرمه!!!!!!!!!!!
فرشته شناسی ـ مور و سلیمان
در مثنوی الهینامه عطار آمده است که: حضرت سلیمان بر گروهی از موران میگذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانهاش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر میگرفت و به جای دیگر میبرد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمیتوانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان میگوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. میکوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذراندهام و میتوانم بگویم که مدعی دروغ زن نیست.

تو عروسک خدایی و منم خدای تردید
به نگاه شیشه ای ات بنما دعا... بدان را
صبحدم بود که امواج تجلی سر زد
علم عشق بناگه به دل خاور زد
خانه خلوت شد و محراب دو ابرو در پیش
که ملک آمد و در جان خدایی پر زد
زاهد وشهره این شهر بدم لیک افسوس
عشق پیدا شد و بر خرمن جان آذر زد
عاقلان حلقه چرخان طوافند ولی
عبد دیوانه ز ره آمد و محکم در زد
این رقیم عاقبت از سر بنهادن به رهت
بر سر خویش زعشق و طلبت افسر زد
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. 
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید.
وقتی مادرش را دید به او گفت:
«مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!»
مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. ![]()
تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!![]()
![]()
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!
فرشته شناسی ـنابینا
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن...![]()
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم..![]()
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره.....![]()
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. ..![]()
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
فرشته شناسی-سلامتی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام!!!
فرشته شناسی-المپیک معلولین
چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.
ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.
يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده.
سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند...
اثر...استاد بدر السما
اینک فرشته خو ...زشیاطین... تو بیم دار
فرشته یک گل شاداب و زیباست
قشنگ و نیک و آرام و فریباست...